امیرحسامامیرحسام، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

تنها برای دل یگانه فرزندم امیر حسام

بدون عنوان

نازنینم سلام   ده دقیقه پیش به بابا علی گفتم خیلی حوصلم سر رفته و بابا علی جان در جواب گفت وسایلت را جمع کن بریم شمال و من و حالا مشغول جمع کردن وسایلمان هستم پسرکم و دارم به این فکر می کنم که چقدر به تو و من و بابا علی جانمان خوش خواهد گذشت من و بابایی خیلی دوستت داریم پسر قشنگم + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۱۲ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

امیر حسامم سلام   مالومئلومااللمکبلمثطارب اذا:این ها را الان که توی بغلم نشسته ای نوشتی و من توی دلم دارم فریاد میزنم شیطوووووووووووون و کلی می خندم خیلی دوستت دارم پسر شیرین و با نمک من   + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۵۰ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسر عزیزم سلام   قالب وبلاگت را عوض کردم امیدوارم دوستش داشته باشی من که خیلی دوستش دارم پسرک بسیار شبیه توست با قالب قبلیت هم کلی خاطره دارم اما خراب شد و دیگر هم درست نشد انشا... بزرگ تر که شدی و مردی شدی برای خودت وبلاگت را خودت مدیریت خواهی کرد به امید آن روز ... دوستتت دارم پسر مهربان و دوست داشتنی من   + نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۳۶ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

چه زیبا حرف می زنی ...

عزیزم سلام   امروز اولین کلمه زندگیت را بدون احتساب ماما بابا دد و آووو(آب)گفتی ومن آنقدر خوشحالم که بعد از یک عالم خنده به همراه جیغ و واجیغ ابتدا به بابا علی جانمان او بعد به مامان جون که در مجلس ختم بود زنگ زدم و خبر حرف زدن پسر نازنینم را دادم و آنها هم پیشنهاد دادند که سریعا در وبلاگت بنویسم: چند روزیست که یاد گرفته ای زبانت را بیرون بیاوری و به جمع نشان بدهی تا می گویم این تاتی با زبون میگه زبانت را در میاوری و آنقدر بامزه و شیرین می شوی که قند در دل من و بابا علی جان آب می کنی امروز پس از چند بار زبان درازی به بنده که هر بار می خندیدم و می گفتم زبووون امیر حسام چی زبووووون ابتدا قدری ددددددد کردی و بعد با خنده گفتی دب...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

نازنینم سلام   چهار زانو نسشته ام روی زمین و دارم کتاب می خوانم که می آیی روی زانویم می خوابی مثل آدم بزرگ ها کتاب را می گذارم کنار دستم را میگذارم روی صورتت و با دست دیگرم موهایت را نوازش می کنم احساس می کنم که دوست داری در همین حالت باقی بمانی برایت تلویزیون را روشن می کنم شبکه ی جام جم خاله شادونه دارد و دارد راجع به موفقیت و پشتکار صحبت می کند همانطور که روی زانویم خوابیده ای کمی جا به جا می شوی و پایت را تکیه می دهی به میز تلویزیون مثل آدم بزرگ ها و خیلی جدی بحث موفقیت خاله را دنبال می کنی و من همینطور که یک گوشم به خاله است که چه حرفی می زند نگاهم به توست و به ابروهای گره کرده ات که وقت توجه کردن به چیزی اینجوری می شوند و همین...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

نازنینم سلام   چهار زانو نسشته ام روی زمین و دارم کتاب می خوانم که می آیی روی زانویم می خوابی مثل آدم بزرگ ها کتاب را می گذارم کنار دستم را میگذارم روی صورتت و با دست دیگرم موهایت را نوازش می کنم احساس می کنم که دوست داری در همین حالت باقی بمانی برایت تلویزیون را روشن می کنم شبکه ی جام جم خاله شادونه دارد و دارد راجع به موفقیت و پشتکار صحبت می کند همانطور که روی زانویم خوابیده ای کمی جا به جا می شوی و پایت را تکیه می دهی به میز تلویزیون مثل آدم بزرگ ها و خیلی جدی بحث موفقیت خاله را دنبال می کنی و من همینطور که یک گوشم به خاله است که چه حرفی می زند نگاهم به توست و به ابروهای گره کرده ات که وقت توجه کردن به چیزی اینجوری می شوند و همین...
29 فروردين 1394

بوی موی تو...

پسرم سلام   عاشق آن لحظه هایی هستم که بعد از خوردن شیر روی بازویم خوابت می برد آنوقت تا بیدار شوی وقت دارم که سیر نگاهت کنم و ببوسمت از همه دوست داشتنی تر وقتی است که دستم را لابلای موهای خرمایی رنگت فرو می کنم و آرام آرام جوری که بیدار نشوی نوازشت میکنم از هر تار مویت بوی عشق بلند می شود بوی سادگی وکودکی .صورتم را می چسبانم به موهایت و باز هم نوازشت میکنم چشمانم را می بندم و عمیقتر نفس می کشم و با خودم می گویم کاش این لحظه تا ابد ادامه داشت ... دوستت دارم پسرم خیلی خیلی دوستت دارم   + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۳۲ بعد از ظهر توسط مامان |  آرشیو نظرات   ...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسرکم سلام   امشب تولد علی پسر دایی داوود بود تازه ساعت ۸.۳۰ بود که مامان جون خبر داد که تولد علی است من و بابا علی جان هم همراه پسر نازنینمان خیلی سریع آماده شدیم و به راه افتادیم و خریدن کادو را به مامان جون محول کردیم مامان جون برای علی یک پیراهن چهار خانه سبز بسیار زیبا خرید و از طرف ما هم یک عطر که خیلی هم خوشبو بود و من بویش را دوست داشتم شب بسیار بسیار خوب و لذت بخشی بود دایی رضا و خانمش هم بودند قرار بود که علی نداند که تولدش است و بعد از شام بفهمد اما از آنجا که من نمی دانستم همان ابتدای ورود تبریک گفتم و جریان غافلگیری لو رفت اما آخر شب علی اعتراف کرد که از همان اول فهمیده بوده که خبرهایی هست و به روی خودش نیاورده بعد از ش...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسر عزیز من سلام   هفته ی گذشته جمعه خانه عمه سمیه ناهار دعوت بودیم عمه جانت برای تو و ملینا حوض بادی ملینا را پر از آب کرده بود و در حیاط گذاشته بود تا با هم آب بازی کنید شما هم کلی با هم بازی کردید و لذت بردید ما هم هر چند دقیقه یکبار از پنجره نگاهتان می کردیم و کلی به کارهای با مزه تان  میخندیدیم آرزو می کنم همیشه همینطور شاد و بانشاط باشی و لبانت خندان باشد خیلی دوستت دارم پسر شیرین و با نمک من دوستت دارم نازنینم راستی بابا علی عاشقت است خیلی وقتها ساعت ها بدون اینکه استراحت کند یا بنشیند در حال بازی با توست توی چهره اش خستگی موج می زند اما باز هم می گذارد تو بازی را تمام کنی بیا خیلی قدرش را بدانیم گرچه تو آنقدر باهوش و...
29 فروردين 1394

بدون عنوان

پسر عزیز من سلام   هفته ی گذشته جمعه خانه عمه سمیه ناهار دعوت بودیم عمه جانت برای تو و ملینا حوض بادی ملینا را پر از آب کرده بود و در حیاط گذاشته بود تا با هم آب بازی کنید شما هم کلی با هم بازی کردید و لذت بردید ما هم هر چند دقیقه یکبار از پنجره نگاهتان می کردیم و کلی به کارهای با مزه تان  میخندیدیم آرزو می کنم همیشه همینطور شاد و بانشاط باشی و لبانت خندان باشد خیلی دوستت دارم پسر شیرین و با نمک من دوستت دارم نازنینم راستی بابا علی عاشقت است خیلی وقتها ساعت ها بدون اینکه استراحت کند یا بنشیند در حال بازی با توست توی چهره اش خستگی موج می زند اما باز هم می گذارد تو بازی را تمام کنی بیا خیلی قدرش را بدانیم گرچه تو آنقدر باهوش و...
29 فروردين 1394